close
تور ترکیه
وبلاگ سرگرمى حسين آقا

وبلاگ سرگرمى حسين آقا
داستان كوتاه.جوك.تصاوير طنز و...
صفحه اصلی عناوین مطالب تماس با من ماه اسکین پروفایل
تبلیغات
Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز
اطلاعات
آمار کاربران
افراد آنلاین : 1
اعضای آنلاین : 0
تعداد اعضا : 3
--------------------------------------------

--------------------------------------------
آمار مطالب
کل مطالب : 6
کل نظرات : 5
--------------------------------------------
آمار بازدید
بازدید امروز : 1 نفر
باردید دیروز : 0 نفر
ورودی امروز گوگل : 0
ورودی گوگل دیروز : 0
بازدید هفته : 1 نفر
بازدید ماه : 1 نفر
بازدید سال : 19 نفر
بازدید کلی : 541 نفر
--------------------------------------------
اطلاعات شما
آِ ی پی : 54.211.62.139
مرورگر :
سیستم عامل :
عضويت سريع
نام کاربری :
رمز عبور :
تکرار رمز :
ایمیل :
نام اصلی :
کد امنیتی : * کد امنیتیبارگزاری مجدد
نظر سنجی
بهترين خواننده ى ايران کيست؟











لینک های مفید
جستجو








بازدید : 9

پنجشنبه 10 مرداد 1392 | 4:29 | نویسنده : محمدحسين

لطفا تا آخر بخونينش و نظر بدين.(((! .شرلوک هلمز,کارآگاه معروف,ومعاونش واتسون رفته بودند صحرا نوردى وشب هم چادرى زدند و زير آن خوابيدند. نيمه هاي شب هلمز بيدار شد و آسمان را نگريست.وبعد واتسون را بيدار كرد و گفت نگاهى به بالا بينداز و به من بگو چه ميبينى؟ واتسون گفت ميليون ها ستاره ميبينم...هلمز گفت :چه نتيجه اى مى گيرى¿ واتسون گفت :"از لحاظ روحانى نتيجه مى گيرم که خداوند بزرگ است وما چقدر در اين دنيا حقيريم. از لحاظ ستاره شناسى نتيجه مي گيرم که زهره در برج مشترى است پس بايد اوايل تابستان باشد. از لحاظ فيزيکى نتيجه مى گيرم که مريخ در محازات قطب است پس بايد ساعت سه صبح باشد.."شرلوک هلمز قدرى فکر کرد و گفت :"واتسون! اطلاعات خوبى دارى اما احمقى بيش نيستى ! نتيجه اول و مهمى که بايد بگيرى اين است که چادر ما را دزديده اند...........



بازدید : 9

سه شنبه 08 مرداد 1392 | 11:17 | نویسنده : محمدحسين

 چهار تا دوست که بيست سال بود همديگه رو نديده بودند توى يه مهمونى همديگه رو مي بينن و شروع مى کنند در مورد زندگى هاشون براى همديگه تعريف کنن... بعد از مدتى يکى از اونا بلند ميشه ميره دستشويى.سه تاى ديگه صحبت رو مى کشونن به تعريف از فرزندانشون:اولى: پسر من باعٽ افتار وخوشحالى منه اون توى يه کار عالى وارد شد و خيلى سريع پيشرفت کرد.پسرم درس اقتصاد خوند.وتوى يه شرکت بزرگ استخدام شد.وپله هاى ترقى رو سريع بالا رفت و حالا شده معاون رئيس و اونقدر پولدار شده که حتى براى تولد بهترين دوستش يه مرسدس بنز بهش هديه داد.!! دومى:جالبه پسر من هم مايه افتخار و سرفرازى منه.توى يه شرکت هواپيمايى مشغول به کارشد و بعد دوره ى خلبانى گذروند و سهامدار شرکت شد و الان اکٽر سهام اون شرکت رو تصاحب کرده.پسرم اونقدر پولدار شد که براى تولد صميمى ترين دوستش يه هواپيماى خصوصى بهش هديه داد!!!!! سومى : خيلى خوبه پسر من هم موجب افتخار من شده...اون توى بهترين دانشگاه هاى جهان درس خوند.ويه مهندس فوق العاده شد. الان يه شرکت ساختمانى بزرگ براى خودش تأسیس کرده و ميليونر شده.پسر اونقدر وضعش خوبه که براى تولد بهترين دوستش يه ويلاى سه هزار مترى بهش هديه داد.!!!!!!!!!! .هر سه تا دوست داشتند به همديگه تبريک ميگفتند که دوست چهارم برگشت سر ميز و پرسيد اين تبريکات بخاطر چيه ؟ سه تاى ديگه گفتند ما در مورد پسرامون که باعٽ غرور و سربلندى ماشدن صحبت ميکنيم…; راستى تو در مورد فرزندت چى دارى تعريف کنى؟ .چهارمى گفت دختر من رقاص کاباره شد و شبها با دوستاش توى يه کلوپ مخصوص کار ميکنه!!!!!!!!!!!!!!!!! سه تاى ديگه گفتند اوه مايه خجالته چه افتضاحى!!!!!! دوست چهارم گفت نه من ازش ناراضى نيستم . اون دختر منه و من دوستش دارم..در ضمن زندگى بدى هم نداره اتفاقا همين دو هفته پيش از سه تا از صميمى ترين دوست پسراش يه مرسدس بنز و يه هواپيماى خصوصى و يه ويلاى سه هزار مترى هديه گرفت.!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 





بازدید : 5

سه شنبه 08 مرداد 1392 | 5:2 | نویسنده : محمدحسين

روزی ملا الاغش را که خطایی کرده بود میزد.شخصي از آنجا عبور ميكرد.اعتراض نمود و گفت:چرا حيوان زبان بسته را ميزنى? ! ملا گفت ببخشيد نمی دانستم فامیل شماست اگر ميدانستم به او اسائه ادب نمى کردم...8



بازدید : 5

شنبه 05 مرداد 1392 | 8:6 | نویسنده : محمدحسين

شخصی مادر پيرش را در زنبيلى ميگذاشت و هر جا که ميرفت همراه خودش ميبرد.روزى حضرت عيسى اورا ديد,به وى فرمود : اين زن کيست؟گفت مادرم است.فرمود او را شوهر بده.گفت پیر است و قادر به حرکت نیست..پیرزن دستش را از زنبیل در اورد و بر سر پسرش زد وگفت:آخه نكبت تو بيشتر ميفهمى يا پيغمبر خدا؟؟؟!!!



بازدید : 3

جمعه 04 مرداد 1392 | 19:6 | نویسنده : محمدحسين

من: خانومي وارد داروخانه ميشه و به دکتر دارو ساز ميگه که به سيانور احتياج داره!!!دکتره ميگه واسه چى سيانور ميخواى¿!!?!خانومه توضيح ميده که لازمه شوهرش رو مسموم کنه! داروساز عصبانى ميشه و ميگه:خانوم من نميتونم به شما سيانور بدم که بريد وشوهرتون رو بکشيد!! اين برخلاف قوانينه!! من مجوز کارم رو از دست ميدم,هردوى مارو زندانى خواهند کرد...نه خانوم شما حق نداريد سيانور داشته باشيد..حد اقل من به شما سيانور نخواهم داد. بعد از اين حرف خانومه دست ميکنه تو کيفش و يه عکس از داخلش مياره بيرون..عکسى که در اون شوهرش و زن داروسازه تو يه رستوران دارن شام ميخورن...داروساز تا عکسو ميبينه ميگه چرا نگفته بوديد که نسخه داريد!!!!!!! . . .نتيجه ى اخلاقى:وقتى که به دارو خانه مراجعه ميکنيد حتما نسخه داشته باشيد... درحال ارسال…



بازدید : 5

جمعه 04 مرداد 1392 | 19:2 | نویسنده : محمدحسين
.: Weblog Themes By mahskin :.

hosein jooon
موضوعات وب
گالرى عکسهاى ديدنىگالرى عکسهاى ديدنى
آرشيو مطالب
پيوندهاي روزانه
امکانات
پشتیبانی
قالب طراحی سایت